تبليغاتX
گروهک 13

گروهک 13

برای دوستانی که فراموش کردنشان محال است ...

سلام.

ان شاء الله که حال  همگی‌تون خوب باشه.

الان که مشغول نوشتن‌ام، نمی‌دونم که چند وقت دیگه کسی پیدا می‌شه که بخواد این‌ها رو بخونه.

اما می‌نویسم تا بدونید به یادتون‌ام.

با وجود همۀ مشغولیت‌هایی که زندگی‌ این روزها به آدم تحمیل می‌کنه، حتما باید جایی برای خلوت کردن داشته باشیم...

خلوتی که یاد‌آور آرمان‌ها و افق‌ها و حتی توانمندی‌های ماست.

اون روزها مرضیه مرادی می‌گفت: شاید خداوند از اینکه ما رو در اهواز دور هم داره جمع می‌کنه، منظوری داره، یعنی مثلاً انتظار خاصی داره و ما باید هوشیار باشیم و بدونیم که داریم در هر لحظه چی کار می‌کنیم.

من هم همیشه به انتظارات خدا از خودم و زندگی‌ام فکر می‌کنم ...

دوستان قدیمی من!

مراقب باشیم گم نشیم در پیچ و خم این روزها ...

مراقب باشیم استحاله نشیم در روزمرگی زندگی‌مون ...

مراقب باشیم و حواسمون رو خوب جمع کنیم ...

فکر کنیم که خدا چه انتظاری از ما داره، وقتی این‌همه نعمت به پامون ریخته و زندگی‌هامون رو ـ ان شاء الله ـ شیرین کرده ...

س.ش.انوشه

+ نوشته شده در  شنبه 7 آبان1390ساعت 11:14 بعد از ظهر  توسط روابط عمومی  | 

ب.. مثل زهرا

سلام بچه تنبلها..

همه رفتید مادر شدید هیچکی اینجا رو بروز نمیکنه..

سلام به همه تون

همیشه میام میخونم دیدم خشکیده گفتم دستی بهش بکشم :دی

لای لای لای :دی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 مهر1390ساعت 5:48 بعد از ظهر  توسط باران  | 

سلام بچه‌ها ...

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام بچه‌ها ...

واقعاً ما هنوز بچه‌ایم انگار ... کودکیم و تا بزرگترمان نیاید ما بزرگ نخواهیم شد ...

ما با هر بهانه‌ای مشغول می‌شویم، با هر اخمی عقب می‌نشینیم، با هر شبهه‌ای ـ احیاناً ـ شک می‌کنیم ... و این‌ها یعنی همه: ما هنوز بچه‌ایم ...

رجب است ... برای بزرگ شدنمان دعا کنیم ...  برای آمدن بزرگ‌ترمان دعا کنیم ...

دلم برای همه‌تان تنگ شده ... خیلی تنگ ...

برای مرضیه‌ها، برای فرزانه، زهرا، زینب، غزال ...

دوستتان دارم.

راستی این کدام زینب است که دوست دارد به جمع نویسندگان گروهک بپیوندد؟

پیامک بدهد به من: شیما

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 خرداد1390ساعت 8:4 بعد از ظهر  توسط روابط عمومی  | 

ام یحیی در سال جدید

سلام سال نو مبارک

ببخشید که سر نمی زنم

البته این فید بک منفی حضور شماست

یعنی من نمیام چون شما نمیاید و شما نمیاید چون من نمیام و همینطور چرخه نیومدن می چرخه

خبر جدید دارم:

راضیه ۶ داره مامان می شه.

نجف پور بزرگ اومده اهواز و اینجا مشغول شده.

فردا هم قراره بریم خونه مائده اینها جشن میلاد حضرت زینب (س)

+ نوشته شده در  شنبه 20 فروردین1390ساعت 0:35 قبل از ظهر  توسط روابط عمومی  | 

آن مرد آمد ...

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام دوستان!

این روزها، حتماً شما هم شنیده‌اید که می‌گویند صدای پای مهربانی شنیده می‌شود و این مسائل اتفاق افتاده در کشورهای عربی اطراف، موج بیداری اسلامی، همگی نشانه‌هایی است برای ظهورش ...

برای این ظهور نزدیک، آماده‌ایم؟

اصلاً برنامه‌های روزانه ما، همان برنامه شخص منتظر مهمان ـ یا صاحب خانه ـ است؟

نکند از قافله عقب بیفتیم؟

جمعمان کاش جمع می‌شد ... و این گام هرچند کوچک اما، راست می‌بود ...

 

دعا کنیم یکدیگر را ... از همیشه بیشتر ...

 

شیما

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 اسفند1389ساعت 0:50 قبل از ظهر  توسط روابط عمومی  | 

شیما

سلام به همگی

مطلبی رو که وعده‌اش رو داده بودم در وبلاگم بالاخره نوشتم ...

امیدوارم به دردتون بخوره.

ممنون از زینب خانوم گل که نقد اول رو وارد کرد به کلمه زن شدن به جای روزمره شدن. اما ما فعلاً بر اساس همون حال و هوای دانشجویی، از کلمات ساخت همون دوران استفاده می‌کنیم !!!!!!!!!!!!

آدرس وبلاگم رو اینجا نمی تونم بنویسم انگار.

لینکش می کنم تو همین وبلاگ.

التماس دعای شدید از همه تون.........

می بوسمتون

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 دی1389ساعت 1:7 قبل از ظهر  توسط روابط عمومی  | 

شیما

سلام.

اون کشفم رو تو وبلاگم می‌نویسم به زودی و دعوتتون می‌کنم که بیان و سری بهش بزنید.

البته من تازه کارم و نوپا، بر چنین کسی هم عیبی نیست از کمی ها و کاستی ها...

نظرتون رو بدین حتماً خوشحالم می‌کنید.

بیشتر از همیشه محتاجم به دعاتون.

دعا کنید تا همدیگر رو فراموش نکنیم، تا خودمون رو فراموش نکنیم، تا خدامون رو فراموش نکنیم، این عصر، عصر فراموشی‌هاست.

من از این عصر می‌ترسم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 دی1389ساعت 6:12 بعد از ظهر  توسط روابط عمومی  |